تبليغاتX
مرد پارسی

مرد پارسی

هنگامی که عشق دامن می گسترد . . . کلام خاموش می شود

" یک مرد . . . یک زن . . . "

سلام به همه دوستان عزیز

تصمیم گرفتم چند پستی را اختصاص بدم به مطالب جالبی که از اینطرف و اونطرف پیدا کردم.

برای شروع مطلب زیر را گذاشتم که جاب و خوندنیست. البته ممکنه بعضی از شما قبلاْ اونو دیده باشید ولی به هر جالبه.

یک مرد .... یک زن .....

(تفاوتهای زن و مرد در شرایط مختلف)

 

آینده :

يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زماني كـه ازدواج نكرده هرگز نگران آينده نخواهد بود.

 


موفقيت:

يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه همسرش خرج مي‌كند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

 


ازدواج:

يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج مي‌كند، ولي تغيير نمي‌كند. يك مرد به اين اميد با همسرش ازدواج مي‌كند كه تغيير نكند، ولي تغيير مي‌كند.

 


روابط:

اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي‌آورد. وقتي رابطه‌اي تمام مي‌شود، زن شروع به گريه می کند و سفره دلش را براي دوستان دخترش مي‌گشايد و نيز شعري با عنوان "همه مردها نادانند" مي‌سرايد. سپس به ادامه زندگيش مي‌پردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. شش ماه پس از جدايي ساعت سه نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن مي‌زند و مي‌گويد: "فقط مي‌خواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوقت نمي‌بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه‌اي، ولي مي‌خوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني "ازت متنفرم،عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام مي‌دهند. برخي كلاسهاي مشاوره‌اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل مي‌شود كه معمولا تاثيري ندارند.

 


بلوغ:

زنان بسيار سريعتر از مردان بالغ مي‌شوند. اغلب دختران 17 ساله مي‌توانند مانند يك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهاي ناپخته دارند. به همين دليل است كه اكثر دوستي‌هاي دوران دبيرستان به ندرت سرانجام پيدا مي‌كنند.

 


فيلم كمدي:

فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشسته‌اند و ناگهان سريال نقطه‌چين شروع مي‌شود. مردها فورا هيجان‌زده شده و شروع به خنده و همهمه مي‌كنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش مي‌شوند.

 


دست خط:

مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نمي‌دهند. آنها از روش "خرچنگ قورباقه" استفاده مي‌كنند. زنان از قلم‌هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي مي‌دهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي‌خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن مي‌كشد.

 


حمام:

يك مرد حداكثر شش قلم جنس در حمام خود دارد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خودتراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.

 


خواربار:

يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه مي‌رود. يك مرد آنقدر صبر مي‌كند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب‌زميني‌ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد مي‌رود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسد مي‌خرد.

 


بيرون رفتن:

وقتي مردي مي‌گويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني مي‌گويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني چهار ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.

 


گربه:

زنان عاشق گربه هستند. مردان مي‌گويند گربه‌ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب مي‌كنند.

 

آينه:

مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك مي‌كنند. زنان بامزه‌اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد مي‌كنند - آينه، قاشق، پنجره‌هاي فروشگاه، برشته كننده‌ها، سر طاس آقايان...

 


تلفن:

مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر مي‌گيرند. يك زن و دوستش مي‌توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.

 


آدرس يابي:

وقتي يك زن در حال رانندگي احساس مي‌كند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را مي‌پرسد. مردان اين را به نشانه ضعف مي‌دانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي‌ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان مي‌چرخند و چيزهايي شبيه اين مي‌گويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "مي‌دونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو مي‌شناسم."

 


پذيرش اشتباه:

زنان بعضي اوقات قبول مي‌كنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.

 


فرزند:

يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي‌داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط مي‌داند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي مي‌كنند.

 


لباس شيك پوشيدن:

يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي‌پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن مي‌كند.

 


شستن لباسها:

زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را مي‌شويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي‌پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل مي‌كنند.

 


عروسي:

هنگام ياد كردن از عروسي‌ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت مي‌كنند، مردان درباره "ميهماني‌هاي دوران مجردي."



اسباب بازي:

دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي مي‌رسند علاقه‌شان را از دست مي‌دهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نمي‌شوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي‌هايشان نيز گران قيمت‌تر و پيچيده‌تر مي‌شوند. نمونه‌هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون‌هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب‌ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني‌هاي كنترلي، گيم هاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.

 


گل و گياه:

يك زن از شوهرش مي‌خواهد وقتي مسافرت است به گل‌ها آب دهد. مرد به گلها آب مي‌دهد. زن پنج روز بعد به خانه‌اي پر از گلها و گياهان پژمرده برمي‌گردد. كسي نمي‌داند چرا اين اتفاق افتاده است.

 


سبيل:

بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش‌تيپ مي‌شوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا به نظر برسد.



اسامي مستعار:

اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.



پرداخت صورتحساب ميز:

وقتي صورتحساب را مي‌آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز مي‌گذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت مي‌كنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي‌آورند.



پول:

يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي‌پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي‌پردازد.



بگو مگوها:

حرف آخر را در جر و بحث ها زنان مي‌زنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود.

 

جومونگ:

ایتو که مرد و زن عاشقشند . . .


خیلی از موارد بالا حقیقت داره . البته خیلی هاش هم بیشتر طنزه خیلی جدی نگیرید

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:22  توسط علی  | 

" من کیستم ؟! "

من کیستم ؟

خوب من ایرانیم. ایرانی ؟ پس آسیاییم نه ؟ یک ایرانی آسیایی یا یک آسیایی ایرانی.

همین ؟

نه ! من یک ایرانی آسیایی زمینیم !

من یک ایرانی آسیایی زمینی آدم هستم.

من یک آدم هستم!

من بزرگم ! بزرگ مخلوقی که سجده ای بود بر او از ملائک و گریزی بود از سوی شیطان !

من از نسل آدمم ! شرمسارم ! آلوده هوسی که سیب بود یا گندم یا میوه ی بهشتی یا هر ممنوعه ای دیگر.

من از نسل شرمسارانم.

توبه کرده ای . به محبوب دنیا رسیده ای . صاحب چند فرزند که هابیل و قابیل هم از آنها بودند. خوب و بد . زشت و زیبا.

من از نسل هابیلم یا از نسل قابیل؟ از نسل پاکی یا از نسل هوس ؟

من هنوز زنده ام . پس از نسل قابیلم.

من از نسل گنهکارانم . برادر کشها . حسودان . من از نسل ریاکارانم!

می گویند در زمان نوح نبی بعد طوفانی یکسره سفره بدان برچیده شد.

پس من از نسل پاکانم.

من کیستم؟

من از نسل هزاران پیامبرم یا هزاران پادشاه؟ من نمرودیم یا ابراهیمی ؟  فرعونیم یا موسوی ؟ هاشمیم یا اموی ؟

خوب یک ایرانی می تواند از نسل که باشد ؟!

آریایی؟

آرایایی خالص که نیستم. گاهی حمله ی مغولها. هجوم افغانها . نفوذ اعراب . ترکها . روسها . چینی ها.

من کیستم؟ خوب من ! خوب من ! من ؟

براستی من کیستم ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 17:47  توسط علی  | 

" سیب "

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان ازپی من تند دوید

سیب را در دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام  آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

- که چرا

        - خانه ی کوچک ما

                         - سیب نداشت . . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:26  توسط علی  | 

" خدا یکی نیست ! "

دیر وقت بود

صدای جیرجیرکهای خونه ی کریم آقا ـ همسایه ی روبرو ـ بلند شده بود.

اولین شبی بود که سکوت خونه ی کریم آقا جایی برای عرضه اندام جیرجیرکها گذاشته بود.

شب قبل تا نزدیک صبح صدای گریه ی ندا ـ نوزاد تازه متولد شده کریم آقا ـ  از منزلش به گوش می رسید. سحر بود که صدای گریه ندا به یکباره قطع شد و بعد اون فریاد کریم آقا و همسرش بلند شد. خوشحالی پدر شدن کریم آقا بعد ۱۰ سال انتظار چند روزی بیشتر دوام نداشت و گریه های هر روز و هر شب دختر تازه بدنیا اومده شونه های کریم آقا را سنگین کرده بود . گریه دلخراشی بود که بی وقفه همه دردهای عالم را فریاد میزد. اونشب آخرین شب ندای کریم آقا بود . . .

من تنها پشت میز کارم نشسته بودم  و انتظار میکشیدم تا چایی که توی فنجان بزرگ سبز رنگم ریخته بودم سرد بشه . صدای جیرجیرکهای منزل کریم آقا اذیتم میکرد. انگار حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم. برای اینکه تا سرد شدن چای کاری کرده باشم ، کامپیوترم را روشن کردم و بعد به قول حرفه ای ها شروع کردم به وبگردی!

در میان مطالبی که می خوندم چشمم افتاد به یک شعر که هیچ اثری از نام شعر و شاعر آن نبود ولی این شعر بی نام و نشون ! قشنگ بود. ده بار خوندمش :

" به اعتقاد من خدا یگانه ای مکرر است

یگانه ای که با شمار بندگان برابر است

به اعتقاد من خدا همان که فکر می کنیم

درست شکل اعتقاد ماست، شکل باور است

گروهی از میان ما خدایشان بزرگ نیست

خدایشان درست مثل شخصشان محقر است

گروهی از میان ما خدای پر غرورشان

همیشه کینه ورز و اخم کرده و ستمگر است

گروهی از میان ما خدای مه گرفته شان

شبیه دیدن ورای شیشه ای مشجر است

ولی خدای من خدای عاشقی که روز و شب

میان چشمه ی تبسمش دلم شناور است

خدای من بزرگتر از آن چه فکر می کنید

خدای من از آن چه حرف می زنم فراتر است

خدای من جداست از خدای سختگیرشان

مرا کسی که آفریده یک خدای دیگر است

کریمتر، بزرگوار تر از او ندیده ام

خدای من از آن چه گفته اند مهربانتر است

گناه اگر نمی کنم برای عرض عاشقی است

وگرنه هر گناه پیش لطف او میسر است

کسی درست می شناسد آن بزرگ پاک را

که مثل من تمام عمر با خدا برادر است

به نام نامی یگانه اش قسم که بیگمان

هر آن که فکر می کند خدا یکی است کافر است! "

 

نگاهم را از صفحه مانیتور برداشتم . لحظه ای پنجره باز شده به خونه کریم آقا را نگاه کردم و بعد فنجان چای را برداشتم و سر کشیدم.

چای سرد سرد بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 2:17  توسط علی  | 

بدون شرح ! ! !

. . . سروها ایستاده میمیرند . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:34  توسط علی  | 

" لحظه های کاغذی "

خسته ام از آرزوها ...آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی...بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ...روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگانی...زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگين...پله های رو به پايين
سقفهای سرد و سنگين...آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته... چشمهايی پينه بسته
خسته از درهای بسته...خسته از چشم انتظاری
صندلی های خميده...ميزهای صف کشيده
خنده های لب پريده...گريه های اختياری
عصر جدولهای خالی... پارکهای اين حوالی
پرسه های بي خيالی...نيمکت های خماری
رونوشت روزها را... روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی...جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را...با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی...باد خواهد برد باری
روز ميز خالی من...صفحه باز حوادث
در ستون تسليتها...نامی از ما يادگاری . . . . . .
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:46  توسط علی  | 

" اتفاق ساده "

سلام
با گريه های يکريز
يکريز
مثل ثانيه های گريز
با روزهای ريخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصلهای سوخته
با سالهای سخت
رفتيم و
سوختيم و
فرو ريختيم
با اعتماد خاطره ای در ياد
اما
آن اتفاق ساده نيفتاد
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:59  توسط علی  | 

" کوچه باغ "

بسان دردمندانی که می پویند در وادی خموشی
دراز آهنگ و بیجان
« راه خود را کرده ایم آغاز »
سیه راهی که تاریک است و
- هم لغزان -
اگر سرهایمان در ظلمت شبگیر این پیکار
روی زانوی اندوه بار آرزومندیست
نه من آگاه از درد و .... نه تو آگه ز درمانی
و این خود ظلمتی پیداست بر این پیکر بیمار

تو می پرسی که
« آیا همرهم خواب است یا بیدار »
و من می پرسم از تو
- دیده ای آیا نوای بی نظیر درد در این
- بی وفایی داغ ؟
و آیا دیده ای تو
کوچه های پر ز دلتنگی
که هم آغازشان از نکبت و آوارگیها بهره ای دارد
و هم پایانشان آغاز اندوهی تماشائیست ؟
ندیدی تو ...
ولی ای کاش می دیدی
غم و اندوهشان را
در پس این کوچه های پست تنهایی

تو خوبی ....
خوبیت را نیست انکاری
تو خود
اینسان که در اندوه جانفرسای می سوزی
به پاکی و وفاداریت شکی نیست ....
ولی باید که بپذیری
که از این ابتدای راه
کوچه باغ آرزوها را
به نور شادمانیها بیفروزیم .
و در پس کوچه های بی فروغ راه
چراغ آشنایی را
- برافروزیم ....
و فریاد به جان برگشته ها را نیز دریابیم
وگرنه ....
- از صداقت پاک بیزاریم
وگرنه مهربانیها دروغین است
و این احساسهای پاک
- خونین است
اگر چه روز و شب من نیز در فکر تو و اندیشه ات هستم
- ولی
- در تیرگی ها می زنم مضراب دردم را
به پوچی و خموشی
- در دل این دخمه ی بی تار
« سخن این است و جز این نیست »
توان رفت سوی منزلگاه خورشید
از پی عزم شهادت بگشود
و هر جایی که سر بر دامنی هم دید .... با خود بُرد
ولی آنان که پیمان با خموشی
- بسته و پیوسته در خوابند
آیا ...
می شود کز خواب و خاموشی
- بپاخیزند ؟ .....
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:47  توسط علی  | 

حاصل چیست؟

مشتی گیاه پژمرده ، چند گل بی رنگ و بوی وحشی ، توده یی خار و خاشاک آتش طلب ، این است محصول کشتزاری که چون کویر لوط سوزان و شورناک است و چون اقیانوس کبیر تلخ و متلاطم .
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:42  توسط علی  | 

« چیستم »

 قطره یی آبم ز چشمی اشکبار افتاده ام
پاره یی آهم به راهی بیقرار افتاده ام
آتشم ، در خرمن آمال خویش افکنده ام
ناله ام ، در دامن شبهای تار افتاده ام
بوسه یی نشکفته ام ، در موی او پیچیده ام
حسرتی بی حاصلم در پای یار افتاده ام
اشک چشمم ، آیت نومیدیم ای جان ولی
در رهت از دیده یی امیدوار افتاده ام
گر جوانی می کنم درعشق اوعیبم مکن
برگ خشکم در گریبان بهار افتاده ام
مردم ار بی جوهرم بینند جای شکوه نیست
تیغ تیزی بوده ام و اکنون ز کار افتاده ام
روزگاری چون نگه جا داشتم در چشم خلق
من که چون مژگان زچشم روزگار افتاده ام
سینه ام لبریز گوهر بوده وز دریای عشق
چون صدف با دست خالی بر کنار افتاده ام
کیستم من چیستم من ، خسته یی دیوانه یی
نی غلط گفتم که از دیوانگان افسانه یی
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:39  توسط علی  |